
ای دوكوهه، تو را بهخدا چه عهدی بود كه از اين كرامت برخوردار شدی و خاک زمين تو سجدهگاه ياران خمينی شد؟ و حال چه میكنی، در فراق پيشانیهايشان كه سبب متصل ارض و سما بود، و آن نجواهای عاشقانه؟ دوكوهه، میدانم كه چقدر دلتنگی، میدانم كه دلت میخواهد باز هم خود را به حبل دعای شهدا بياويزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. میدانم كه چه میكشی دوكوهه! عمر تو هزارها سال است و شايد هم ميليونها سال. اما از آن روز كه انسان بر اين خاک زيسته است، آيا جزء اصحاب عاشورايی سيدالشهداء كسی را میشناسی كه بهتر از شهدای ما خدا را عبادت كرده باشد؟ تو چه كردهای كه سزاوار كرامتی اين همه گشتهای كه سجدهگاه ياران خمينی باشی؟ چه پيوندی است ميان تو و كربلا؟ كدام رسول بر خاک تو زيسته است، تو كهف اعتكاف كدام عارف بودهای؟ اشک كدام عزادار حسينی بر تو چكيده است؟ چه كردهای دوكوهه؟ با من سخن بگو... حسينيهات نيز سكوت كرده است و دم برنمیآورد. ما كه میدانيم ، زمان، بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقيقت تمامی آنچه در زمان حدوث میيابد باقی است. پس، از حسينيه حاج همت بخواه كه مهر سكوت از لب برگيرد و با ما سخن بگويد.


اما شهدا انسی دارند با دوكوهه كه مپرس، با ذرهذره خاكش، با زمينش، با ديوارهايش، با ساختمانهايش، با همه آنچه در چشم ما هيچ نمیآيد میگويی نه؟ از حوض روبهروی حسينيه حاج همت بازپرس كه همه شهدای دوكوهه با آب آن وضو ساختهاند. در حاشيه اطراف حوض تابلوهايی هست كه به ياد شهدا روييدهاند اما الفت شهدا با اين حوض نه فكر كنی كه بهسبب تابلوهاست! من چه بگويم؟ اينها سخنانی نيست كه بتوان گفت تو خودت بايد دريابی و اگرنه ديگر چه جای سخن؟ زمين صبحگاه نيز هنوز در جستجوی رازداران خويش است. اگر زبان خاک را بدانی، توجهاش را در فراق آنها خواهیشنيد، هرچند او همه لحظات آنچه را كه ديده است و شنيده، به خاطر دارد؛ جادارد كه دوكوهه مزار عشاق باشد، زيارتگاه عشاقی كه از قافله شهداء جا ماندهاند. ای قدمگاه بسيجیها، ای قدمگاه عاشقترين عاشقان، تو خوب میدانی كه چه سايه بلندی را از كف دادهای. بوسههای تو بر قدمهايی مینشسته است كه استوارتر از عزم آنان را زمين بهياد ندارد. يادهايت را در خود تجديد كن تا آنجا كه اگر هزارها سال نيز از اين روزها بگذرد تو را با اين نام بشناسند كه قدمگاه بسيجيان بودهای، اينجا حرم راز است و پاسداران حريم آن، شهدايند؛ شهدايی كه در آن نماز شب اقامه كردهاند و با خدا راز و نياز گفتهاند؛ شهدايی كه در حسينيه چشم بر جهان غيب گشودهاند؛ شهدايی كه همسفران عرشی امام بودهاند و اكنون ميزبان او هستند. عمق وجود من با اين سكوت رازآميز آشناست؛ سكوتی كه در باطن، هزارها فرياد دارد. من هرگز اجازه نمیدهم كه صدای حاج همت در درونم گم شود. اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح كرده است.


مرثیهای بر خاک پاک طلائیه، آنجا که هنوز شهیدانش بر دوشها روانند. شاید آفرینش رود از آن جهت بود که کرخه آفریده شود. کارون زاده شود و فرات جاری گردد و شاید اینکه تو هرگاه رود را دیدی، در تلاطم اروند گمشوی، یا آنگاه که آبی و قطره ای...بگویی...سلام بر حسین... شاید خاک آفریده شد تا خون در آن ریخته شود. تا بستر عاشقان شود... نمی دانم... تا تو در آن سجدهکنی... اگر طلائیه در آسمان بود لمس نمی شد اگر بر دوش باد میبود، دیده نمیشد. طلائیه از من است تا من نیز با طلائیه باشم، تا من نیز در طلائیه قنوت گویم و سجدهگذارم و الهی بمیرم... در طلائیه تو با فطرتت تنها میمانی و در اندیشههای ژرف آن غرق میشوی. در طلائیه لشگر شیطان را شکستخورده مییابی، در طلائیه تو شیطان را به تمسخر میگیری و دربندش میبینی برخلاف هرجای دیگر. طلائیه تفسیر ندای حق است که فرمود: امن اعلم ما لا تعملون... طلائیه یعنی سجدهگاه آسمانیان، یعنی شهادتگاه خاکیان، یعنی زندان شیطان، یعنی انسان... انسان... انسان. طلائیه هفتخوان عشق است، عشق عشق عشق عشق عشق عشق شهادت.

طلائیه یعنی طپش، یعنی تلاطم، یعنی خروش، یعنی فریاد. طلائیه یعنی تب، یعنی تشنگی. طلائیه یعنی علقمه، یعنی فرات... یعنی ضجهها... یعنی کربلا. طلائیه یعنی خاک مقدم دوستشدن... اللهمالرزقنی شفاعتالشهدا. طلائیه یعنی آنقدر ماندن تا حاجتگرفتن، یعنی آنقدر ماندن تا دوباره رفتن. طلائیه یعنی برای دوست زندهشدن و برای خاک مقدس رفتن و دوباره زندهشدن. طلائیه یعنی رو در روی دشمن ماندن و ماندن و چشم در چشم خصم دوختن... طلائیه یعنی پشت نکردن به دشمن. طلائیه یعنی در نزدیکترین مسیر کربلا بودن و ماندن. یعنی به حالت قنوت... یعنی به حالت سجده... یعنی سر بر خاک نهاده... یعنی خاکستر شده... خاک شده... خاک قدم یار گشته... یعنی بی کفن، یعنی بی نشان، یعنی... شهید. طلائیه یعنی پلهای نزدیکتر تا کربلا... پلهای نزدیکتر تا قتلهگاه. طلائیه یعنی بیعت با ۱۴ قرن عاشورا. بیعت با قرن چهاردهم عاشورا. چرا که فاصله ما تا عاشورای سال ۶۰ هجری، تنها ۱۴ توسل است. از توسل بر دامان مدینه... تا توسل بر موعود عصر، مهدی فاطمه سلام ا...علیها.
شهادت هنر مردان خداست، شهادت ذروه بلند تکامل انسانی است و خون شهيد سبزينه حيات طيبه اخروی و تربت او دارالشفای آزادگان، شهدا در جوار رحمت حق شاهدان محفل انساند. شهادت پايان نيست، آغاز است، تولدی ديگر است در جهانی فراتر از آنکه عقل زمينی به ساحت قدس آن راهيابد. تولد ستارهای است که پرتو نورش عرصه زمان را در مینوردد و زمين را به نور ربالارباب اشراق میبخشد. شهادت قلبی است که خون حيات را در شريانهای سپاه حق میدواند و آن را زنده نگهمیدارد. شهادت، جانمايه انقلاب اسلامی است و قوام و حيات نهضت ما در خون شهيد است. شهادت شهد شيرين رضای حق است، شهادت عبارت تمام و كمال اعتماد و اعتقاد به خداست، شهادت تكامل وجودی روح پرخروش و جوشش، ولی در عينحال مطمئن و آرام شهيد است، شهادت ارث بزرگ اولياء خداست، شهادت نهايت يک حماسه و ايثار است، شهادت غايت آرزوی رزمندگان راه خداست، شهادت فرياد رسای اسلام بر ظلم ظالمان خداست، شهادت مايهی عزّت مسلمين است و شهيد احياءكننده اين معناست، شهادت بهای زحمات و مشقّات شهيد است، شهادت قتل در راه خداست، شهادت مردن نيست بلكه حياتی دوباره است، شهادت بانگ رحيل تشنگان وصل به خداست و شهيد واصل به اين معناست. شهادت بشارت نابودی ظالمان و ستمگران است، شهادت پيامآور عزت و فتح است، شهادت اتمام حجت با كافران و ملحدان است، شهادت فيض عظما و فضلی از جانب خداست، شهادت وسيلهی رسيدن به قرب حقتعالی و وعدهی تخلفناپذير سبحانه تعالی و قرآن به مؤمنان است، پس به اميد آن روز يعنی شهادت.


راز خون را جز شهدا درنمیيابند، راز خون در آنجاست که محبوب، خود را به کسی میبخشد که اين راز را دريابد، آنکس که لذت اين سوختن را چشيده، در اين ماندن و بودن جز ملامت و افسردگی هيچ نمیيابد. شهيد میسوزد و جامعه را میسوزاند، منطق شهيد منطق سوختن و روشنکردن جامعه است. شهيد يعنی حاضر، گواه، شاهد، الگو و شهادت حرکتی است در گريز از پوسيدگیها که شهادت اوج حرکت يک انسان است. شهيد يعنی شاهد، شهيد يعنی ناظر، شهيد يعنی هميشه جاويد، شهيد يعنی کسی که جان و مال و خانه خود را رها کرده و برای رضای خدا و در راه خدا با دشمن دين و مکتب میجنگد. خون شهيد هدر نمیرود، خون شهيد نمیريزد، خون شهيد هر قطرهاش تبديل به صدها قطره و هزارها قطره، بلکه به دريايی از خون میشود و در پيکر اجتماع وارد میشود.

شهادت، زيباترين، بالندهترين و نغزترين کلام در تاريخ بشريت است. شهادت بهترين و روشنترين معنی حقيقی توحيد است و تاريخ تشيع خونينترين و گوياترين تابلو نمايانگر شکوه و عظمت شهيد است. شهادت مهمترين و بالاترين آرزوی يک مؤمن است. يعنی آنرا میتوان نهايت درجه تکامل يک مؤمن خالص قرار دارد که به محبوب خويش عزيزترين و دوست داشتنیترين سرمايهی خود را هديه میکند. شهيد در خون خود مهر مینهد تا در معراج انسانيت گامگذارد. او افتادن در خون خويش را میآزمايد، تا آموزگار رفتن شود. او ندای "هل من ناصر ينصرنی"، حسين زمان را لبيک میگويد تا ناصر بر دين خدا و انقلاب باشد. شهيد از خويش میرهد تا درخويشماندگان را برهاند. راه كاروان عشق از ميان تاريخ میگذرد و هركسی در هر زمان بدين صلا لبيك گويد، از ملازمان كاروان كربلاست.

قدم به قدم خاک طلائيه خون شهيدی ريختهشده و تو نمیتوانی جايی قدم بگذاری و با اطمينان بگويی اينجا كسی شهيد نشده! پس خلع نعلين میكنی و پابرهنه بر خاک مقدسی قدم مینهی كه فقط ملائكه میدانند آنجا شهيدان با خدا چه سودايی كردند... طلائيه چه حس غريبی داری... دلم برايت تنگ میشود... طلائيه! با من سخن بگو و پرده از رازی بردار كه سالها تو و خدای تو شاهد آن بودهايد. طلائيه! چقدر غمگينی. آنروز سرافراز و امروز سر بهزير انداختهای. با كسی سخن نمیگويی و سكوت پيشه كردهای. اما سكوت تو بالاترين فرياد است و خفتگان را بيدار میكند و بيداری را در رگهای انسانهای به ظاهر زنده میريزد. اينجا همه از سكوت تو میگويند و من از سكونتی كه در تو يافتهام و تا امروز چقدر از تو و نفسهای طيبهات، از تو و از رازهای سر به مهرت، از تو و مردان بیادعايت كه مس وجود را به طلای ناب شهادت معامله كردند، دور بودهام. چه احساس حقيری است در من كه توان شنيدن قصههای پرغصهات را ندارم. طلائيه! میگويند، اينجا جايی است كه شهيدان حسينوار جنگيدهاند و من از بدو ورود به خاک پاكت، تشنگی را در تو ديدهام و انتظار اهالی خيام را به نظاره نشستهام اينجا، چقدر بوی حنجرههای سوخته میآيد و چقدر دستها تشنه وفايند.